تبليغاتX
خاطرات

عکس محمد رضا

!! نوشته شده توسط محمد جعفری | 20:21 | •

ابوذر

سوسیالیست خدا پرست

روزی میراث عبدالرحمان عوف را پیش عثمان آورده جلوش روی هم انباشته بودند ، این مال آنقدر زیاد بود که بین عثمان و مردی که ایستاده بود حائل شد . عثمان گفت : امیدورام خدا به عبدالرحمان عوف خیر دهد، زیرا او صدقه میداد. میهمان نوازی می کرد و اکنون آنچه را که می بینید به جای گذاشت .

کعب : صحیح می فرمایید ای امیر المومنین ، حلال را به دست آورد و حلال را خرج کرد و حلال را به جای گذاشت ، خداوند به او خیر دنیا و آخرت را عطا کرده است.

ابوذر این ماجرا را شنید، غضبناک از خانه بیرون رفت ، در کوچه ها از پی کعب می گشت ، همچون شیری خشمگین ، در راه استخوان شتری را پیدا کرد ، برداشت و سراغ کعب را گرفت، سراپایش در آتش خشم می شوخت ، کعب شنید ابوذر دنبال او می گردد ، از ترس خود را به عثمان رساند، ابوذر نیز از پی او وارد شد. کعب تا چشمش به ابوذر افتاد برخاست و پشت سر عثمان پنهان گردید ، ابوذر استخوان شتر را بلند کرد و بر سر کعب آن چنان فرود آورد که سرش شکست و خون جستن کرد، سپس فریاد زد :

- ای یهودی زاده ! تو به مردی که مرده و این همه ثروت را به جا گذاشته می گویی خدا خیر دنیا و آخرت را به او بدهد ؟! تو برای خدا تکلیف معلوم می کنی ؟!

پیغمبر روزی به سوی احد می رفت ، من با او بودم ، گفت (( ای ابوذر)) گفتم (( ای رسول خدا )) ،گفت : (( سرمایه داران در جهان دیگر بینوایند.)) سپس گفت : (( ای ابوذر )) گفتم : (( بله ای رسول خدا پدر و مادرم فدایت،)) گفت : (( دوست ندارم که به قدر کوه احد ثروتی را در راه خدا انفاق کنم و بمیرم و از آن به اندازه دو قیراط ((نیم دانگ)) بماند.)) ، گفتم ای رسول خدا دو قنطار (صد کیل ) ؟ گفت : (( نه دو قیراط!)) سپس گفت : ای (( ای ابوذر تو زیاد را می خواهی و من کم را .)) رسول خدا این را می خواهد و تو ای یهودی زاده می گویی آنچه را عبدالرحمن بن عوف به جا گذاشته است حلال است ؟ به من بگو عبدالرحمن عوف این مال را از کجا آورده ؟ خدا از آسمان برایش فرستاده ؟ یا از حقوق این مردم و دسترنج ملت جمع کرده است؟ به خدا قسم صاحب این مال روز قیامت آرزو می کند که ایکاش این داراییها عقربهایی بودند و بند دل او را می گزیدند ، پیغمبر می گوید : (( در هر مالی ، طلا یا نقره ، که بر آن بخل ورزیده شود آتشی است به جان صاحبش تا وقتی که آن را در راه خدا بدهد)) ، آن وقت تو می گویی عبدالرحمن مسئول این پولها نیست ؟ کعب ! به خدا دروغ می گویی و هر کس با تو هم عقده باشد. دروغ گفته است.

ابوذر - دکتر علی شریعتی

!! نوشته شده توسط محمد جعفری | 21:50 | •

 

 اسلام با “ نه “ آغاز شد و تشیع نیز با “ نه “

تشیع، یک اصل دارد و تمام اصول دیگرش از همین یک اصل منشعب می شود، و اساساً به عقیده من تاریخ تشیع و پیدایش تشیع در اسلام از همین یک “ نه “ آغاز می شود.

اگر همه اصول و فروع شیعه بر این اصل مبتنی نباشد، پا در هوا و بی معنی و بی هدف است. و این اصل اصل ها “ نه “ است.

من نمی خواهم خود موضوع را تحلیل کنم، بلکه برآنم که برای همه تاریخ یک اصل، استنباط کنم:

در شورای ساخت عمر، “ عبد الرحمن بن عوف “ رئیس مجلس مأمور انتخاب خلیفه بعد از عمر، به علی دست می دهد و می گوید: به عنوان خلیفه رسول خدا، بر اساس “ کتاب خدا “، “ سنت پیغمبر “ و “ رویه دو شیخ “، با تو بیعت می کنم. و علی بی لحظه ای تردید می گوید: “ نه “. و “ نه “ اش قیمتی دارد که خود علی می داند و علی باید بپردازد: نابود شدن خود علی، قیمت اول. نابودی تمام فرزندان علی در طول تاریخ، قیمت دوم. و حتی محروم شدن جامعه اسلامی زمان علی، از حکومت علی، قیمت سوم!

این همه زیان برای یک “ نه “ ؟. “ نه “ ای، این همه گران! چرا؟ او، خود و حکومتش را حق داشت قربانی کند، اما فرزندانش را چرا؟ محروم کردن مردم و جامعه زمانش را از حکومت علی و گرفتار کردنشان را به حکومت و زعامت خلفای جور، چرا؟

علی، به عنوان هدف خویش و رسالت بزرگ امامتش، نه می خواهد حکومت به دست گیرد و نه در اندیشه نجات همان جامعه محدود زمانش است، و نه می خواهد به هر قیمتی فرزندانش را بر جامعه حکومت ببخشد - گرچه این همه را می خواهد، اما به صورت جزئی از کل - او، با این “ نه “، می خواهد به مردم همه عصرها بیاموزد که:

. . . هرکه به حق می اندیشد و در راه من گام می گذارد، هرگاه در برابر باطل - در هر شرایطی و با هر مصلحتی - قرار بگیرد باید بگوید: “ نه “!

به خاطر این اصل است که فدا شدن خود او، و حکومت و فرزندانش، و حتی جامعه زمانش، به ماندگاری این اصل در همه زمان ها، می ارزد، تا در میان همه اندیشمندان پا برجا شود، که به خاطر مصلحت، حقیقتی را پایمال نکنند و در برابر باطل - به دلیل مصلحتی - “ آری “ نگویند.

“ تشیع مصلحت “، تشیع صفوی است و در برابرش تشیع علوی که “ تشیع حقیقت “ است

 

 

         بخشی از کتاب ((مسولیت شیعه بودن )) دکتر علی شریعتی      

!! نوشته شده توسط محمد جعفری | 18:23 | •

                       کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا

 

                            

 هل من ناصر ینصرنى؟                                                                       

 

و ولایت و ولایت به موهبت از الله گرفته و جماعت ها پر شکوه ( آن جنایت ها شده ولی اینها است ،شعائربر قرار است ) وحاجیان انبوه و تنور غذا گرم ( جنگ) و مسند غذا نرم و اسلام بر پشت زمین روان و خلایق فوج فوج دربرابر صیوف الله به تسلیم رام. وحوضه های علوم داغ و- دین استوار و شعائر مجلل و احکام اجرا و خلیفه رسول الله یک سال در جهاد و یک سال در حج (سال 60)

حج . آری سنت ابراهیم بت شکن در خانه مردم یا خانه خدا ، چه فرقی می کند .

امسال چه خبر است ، گردابی از خلق فشرده و داغ در طواف ، چهره ها از شوق تا فته، دلها از عشق گداخته و دعوت الله را لبیک گفته و جوش ایمان و خروش اسلام و ترس خدا را و وحشت عذاب آخرت و خوف عقاب دوزخ و شوق عبادت ، برگزیدگان امت را در دواری مقدس می چرخاند

و در میان چهرها اصحاب پیغمبر ، پیشگامان اسلام قهرمانان جهاد و فاتحان سرزمین های کفر ، ویران کننده بت خانه های  زمین ، حامیان توحید ، حافظان قرآن ، متعصبان سنت و رو حانیان دین حنیف ،همه چرخ می خورند و با ابراهیم خلیل تجدید عهد می کنند  و فارق از دنیا دنی به این جهان خاکی و آنچه که بر روی زمین می گذرد ، دل در خدا بسته . چرخ می خورند و بهشت در پیش چشمانشان به رقص در آمده است و حوریان بر چهره های پارسیشان چشمک می زنند و فرشتگان از کنگره ای عصر بر آنان درود می فرستند و جبرئل بالهایش را در زیر گامهای طایفشان به مهر گسترده است .

این کیست اما این کیست چنین خشمگین و مصمم گرداب فشرده ای توده مسلمان را می شکافد و بیرون می آید و این شهر حرمت وامنیت و قداست را پشت سر می گذارد .

در این هنگام که مسلمانان روبه کعبه دارند او آهنگ کجا کرده است . چرا لحظه ای به قفا باز نمی گردد تا ببیند این دایره ای گردننده ای را که در آن خلق را به آهنگ نمرود بر گرد خانه ابراهیم می چرخانند وصفا و مروه را به نشان سعی بیهوده شان می دوانند ( این مناسک حج در غیاب امام حسین (ع) است، بدون او اینها هیچ معنا ندارد ) وقتی که در صحنه حق و با طل نیستی هر جا که می خواهی باش می خواهی به نماز بایست ، می خواهی به شراب بنشین ، هیچ فرقی ندارد .

آنها که موقعی که حسین حرکت کرد دروسط سنت حج را نیم تمام گذاشت و آمد بیرون و آنهای که همچنان بر طواف برگرد خانه ابراهیم ادامه دادند با آنهای که در همان حال بر گرد دربار سبز معاویه طواف می کردند برابرند .) حال که حسین رفته این کارها مناسکش اینست )

این کیست چنین خشمگین و مصمم گرداب فشرده ای توده مسلمان را می شکافد و بیرون می آید و این شهر حرمت وامنیت و قداست را پشت سر می گذارد.

در این هنگام که مسلمانان روبه کعبه دارند او آهنگ کجا کرده است . چرا لحظه ای به قفا باز نمی گردد تا ببیند این دایره ای گردننده ای را که در آن خلق را به آهنگ نمرود بر گرد خانه ابراهیم می چرخانند وصفا و مروه را به نشان سعی بیهوده شان می دوانند ( اینجا سعی حاجر نیست ، سعی بیهوده زندگیشان است که سگ دوی می زنند تا آخر عمر و آخر هم  گرسنه و پریشان و بدبخت . آن نشانه سعیشان است ) وصفا و مروه را به نشان سعی بیهوده شان می دوانند و گوسفندان را به اشاره ای سرنوشت خویش ذبح می کنند که اغنام الله است ( گوسفندان خدا ) .و آنچه نماینده دائمی خدا از پشم وشیرو پوستشان

 و گوشتشان همواره پا از دم دارز کرده اند و آخورها باز، که قربانی  همیشگی اینان اند و همجا زبان بسته در راه نفع خویش ذبحشان می کنند، و خون سرخشان در رگهای کاخ سبز مسجد الزراع و بیت المال قارون جاری می شود

و از عرفات که آغاز تاریخ است و نخستین دیدار آدم و حوا در زمین به سوی منا می رانندشان، سرزمین آن سه بت شوم تا به نشانه شوخی با ابراهیم و فریب خدا با سه معبود همیشگی خویش از آدم تا آخرزمان به بازی رنگ می کنند.    (رمی جمره  (سنگ زدن به شیطان در حج)که بازی است، که ریگها رنگین و ظریف تهیه کنید و اینجوری نزنید، اینجوری بزنید،رنگ عاشقانه است حتما ! خوب اینجوری باید رنگ کنند،شوخی!) تا به نشانه شوخی با ابراهیم و فریب الله با سه معبود همیشگی خویش از آدم تا آخرزمان به بازی رنگ کنند.و هفت ریگ زیبا و رنگارنگ را با سرانگشت نوازشگر خویش بر سیمای سپید کرده ای آن سه خداوند زمین و زمان خویش به طنازی و اطفار عشق بازی بترانند ( آره هر سال صورت آن سه بت را سفید می کنند) و در پایان به نشانه ای سر به بندگی این جمرات الثلاثه سپردن سر بتراشند، و روز قربانی انسان را و ذبح اسماعیل زمان را جشن بگیرند،و آنگاه پشت به کعبه به سوی قبله ظلت و رندگی رو کنند و بهشت آخرت را به بهای جهنم دنیا خریده بر خاکستر گرم مطبخ ارباب،مست از نشئه عافیت بخسبند، و از ته مانده سفرهای غارت غرق لذت بشوند.

پیش چشمم را پرده ای از خون پوشیده است .

 

بخشی از سخرانی دکتر شریعتی ( حسین وارث آدم)

!! نوشته شده توسط محمد جعفری | 18:21 | •

شیعه كيست ؟

 

شعيه همان ايراني و رومي و عرب محروم است كه از نظامهاي طبقاتي و اشرافي ، و براي رسيدن به رهبري انساني و عدالت و نفي تبعيضات طبقاتي و نژادي ، به اسلام پناه آورده است . و مي بيند كه همان اسلام  وجود دارد ، و همان شعارهاست ، اما در دست قيصرها و موبدها و كشيش ها وپاپها ، كه نامي ديگر گرفته اند.

اكنون اين پناه آورده به اسلام ، مسلمان است و قرآن را كتاب وحي خويش ميداند و ميخواهد به قرآنش تكيه كند – همچنان كه ابوسفيان و ابوجهل به لات و عزي تكيه ميكردند و بر قرآن شميشير ميكشيدند – اما مي بيند  ، و اين ، اسلام نيست و اينهمه نميتوانند مسلمان باشند ، اما چگونه فرياد كند ، و براي چه كس و كساني ، و دركجا؟ و قتي كه همه دستگاههاي تبليغاتي در خدمت دستگاه است وهمه مسجدها ، پايگاهها ي تبليغاتي خليفه ، و همه منبرها ، مسند آنها  و تمام جماعت، نماينده هاي آنها ، و همه شعرا ، راديو هاي ترانزيستوري خليفه اند.

ميخواهد فرياد بزند و به دنيا اعلام كند كه تمامي رهبرانمان را انيها كشته اند ، حرها و ابوذرها و عمارها را اينان نابود كردند، و قتل عام هاي كربلا ، توابين و ملتهاي مسلمان بدست اينها بوده است . و همينها يند كه براي جزيه گرفتم، اسلام ملتها را نپذيرفتند ، تا انبانهاي آز خويش را بينبارند . اينهمه را ميخواهد بگويد و بمردم جهان اعلام كند ، اما با چه وسيله اي ؟ وسائل ارتباط جمعي و تبليغاتي آن زمان ، شعرا و خطبايند، و اين هر دو گروه نيز در خدمت دستگاه خلافتند ، ويا وابسته به سلاطين وابسته به خلافت . پس او ، اين مسلمان تازيانه خورده شكنجه ديده ، چه كند؟ او كه پيش از اسلام ،تنها گرفتار رجور حكمتهاي محلي بود، و اينك گرفتار همان حكومتها ، و قدرت خلافت بغداد. اكنون دوباره ساسانيان و هخامنشيان بازگشته اند . و بساط سلطنت گسترده اند ، اما با نام غزنويان و سلجوقيان و مغول . و رژيم خلافت عربي نيز به اينها افزوده شده است . واينهمه ، اسلام و قرآن و سنت نام گرفته است. وكسي چون محمود جلاد غازي را چهل و پنج هزار شاعر ، شب و روزمدح ميكنند ، و بعنوان شكننده بتها و نابود كننده گبرها ، و سومنات و كفر ، مي ستايند و در رديف پيغمبرش قرار ميدهند . همه چيز براي حكومت و درخدمت قدرت خلافت . و تمام شعئر و مراسم مذهب ، در كار پوشاندن جنايت حكومت و توجيه نظام بردگي و استثمار طبقاتي ، تقديس خواجه بازار و خان روستا و خاقان پايتخت ! معرفي جلاد در چهره مجاهد !

          پس ، شيعه به كجا روكند و با كه گويد ؟

 

دكترعلي شريعتي – كتاب شيعه

!! نوشته شده توسط محمد جعفری | 18:11 | •

  بهشت رفتن مهم نيست ، انسان بودن و به بهشت رفتن مهم است است 

...عرفان براي انسان يك حساسيت هاي معنوي و ارزشهاي متعالي ، رواني و روحي ايجاد مي كند كه وجود و روح او را رشد و كمال ميدهد ،‌ولي او را از بعضي از فاجعه هائي كه در پيرامونش ميگذرد غافل و بي اعتنا و كور ميكند. درست مثل مردي كه در گوشه خلوت روحاني و معنوي خويش ، تا آسمان و سدرة المنتهي ، به معراج معنوي و روحاني ميرود، اما در پشت همان ديوار خلوتگاهش ، ظلم و فاجعه و فقر و بي ناموسي و جهل و فساد و انحطاط انسان ، همه معنويات انسان ميگذرد ، ولي او اصلا خبر دار نميشود ، يعني رابطه اش را بطور كلي با واقعيت محيطش قطع ميكند. اين است كه اين نجات و رستگاري انسان به يك نوع خود پرستي تبديل ميشود، و هر كس در تلاش اين است كه تنها به بهشت برود، اما اين چه جور آدمي بهشتي است كه از يك آدم كثيف مادي ، و حتي از يك حيوان كه غريزه احساس ترحم نسبت دارد، نسبت به سرنوشت ديگران قسي القلب تر است . درست است كه از طريق عبادت و اخلاص و رياضت كه راه خدا و بهشت است ميرود، اما بهر حال خود پرستي است ، و حتي اگربه بهشت هم برسد باز آدم  خود پرستي است و آدم خود پرست از حيوان پايين تر است . بهشت حيوان هم دارد . بهشت رفتن مهم نيست ، انسان بودن و به بهشت رفتن مهم است و الا.... بهر حال مسئله اين است كه من هيچوقت نميتوانم خود را از واقعا از ارادت و ايمان و اعتقاد به مردي مثل شمس تبريزي و مولوي دور نگه دارم . وقتي در برابر اينها قرار گرفته ام ، يك چنين عظمتي دارند . وقتي مولوي را مي بينم ، مثل اين است كه وي در صدر همه موجودات انساني كه تا كنون مي شناسم ، از لحاظ رشد معنوي ، روحي ، شخصيت انساني قرار گرفته است ، اما وجود او در جامعه بلخ يا قونيه يا جامعه اسلامي زمان خويش با غيبتش هيچ فرقي ندارد، زيرا او بقدر يدر محدوده قرنطينه معنوي والهي خودش محبوس است كه در پيرامنوش نه ظلم ، نه جنگ مغول و نه جنگ صليبي را و هيچ چيز را حس نميكند.

از کتاب خودسازی انقلابی بخش(عرفان ، برابري ،آزادي)

 

!! نوشته شده توسط محمد جعفری | 18:5 | •

 

در زمانهاي پيش هر كس در جامعه و در خانواده سپر و شمشيري داشت : بعنوان اينكه ما منتظر امام زمان هستيم و هر وقت هم امام زمان ظهور كرد، بايد بلا فاصله ما مسلح شويم و در بين مردم بيائيم . و اين سنت شده بود و هر كس در نماز خانه اش يك سپر و شميشير شكسته اي – كه گاه به درد شبيخواني ميخورد- داشت . بعنوان اينكه آقا مسلح و سرباز امام زمان و آماده به خدمت است. روسها در شهريور 20 ستاد ارتش مشهد را گرفته بودند . و اعلام كردند كه هركس اسلحه گرم دارد به ستاد بدهد. حاج آقا را درخيابان ديدند كه دارد سپر و شميشر امام زمان را تحويل ميدهد . به آقا گفتند كه اگر همين الان امام زمان ظهور كرد . چكار مي كني ، و اينكه اسلحه گرم را گفتند و تو سردش را مي بري؟ گفت : حفظ بدن از جمله واجبات است !       

اسلام شناسي جلد 1

!! نوشته شده توسط محمد جعفری | 18:4 | •

دكتر علي شريعتي:

مي بينيد كه من ، طبيب بي دردي نيستم كه آرام و منظم ، معاينه كنم و نسخه بنويسم. بلكه دردمندي در انبوده دردمندانم ، با اين تفاوت كه درد را شايد اندكي بيشتراز برخي مردم احساس كنم ، و مسئوليت را از برخي مسئولان رسمي شديدتر و عميق تر مي شناسم و شايد هم چنين نباشد و فقط بيقرارتر از آنم كه بتوانم مصلحت انديشي كنم و بي نام و نان تر از انكه محافظه كاري را توجيه عقلي نمايم و فقط متوجه باشم كه چيزي بگويم و جوري كه نه سيخ بسوزد نه و نه كباب . پس نه نويسنده حرفه اي ام و نه گوينده حرفه اي ، و شنونده من نميتواند شنونده اي حرفه اي باشد، ( مستعم گرام)

من در كنار كارهاي معمولم نيست كه مينويسم و ميگويم ، و نوشتن و گفتن را بعنوان كاري نيز ، نگزيده ام ، كه اين ، فرياد شب و روز من است و صداي تنفسم . و اگر نجويم و نيابم و ننويسم و نگويم،مرده ام .

اين است كه براي نوشتن و گفتن ،‌وقت نميشناسم – و مگر ميشود كه براي نفس كشيدن ، وقت خاصي معين كرد؟ و براي درد كشيدن و فرياد زدن ، ترتيب و آدابي جست؟و كار مهمتري ، يعني اصلا كاري ، نمي شناسم كه براي رسيدگي بدان ، مدتي از نفس كشيدن ،دست بشويم.

پس ميان گوينده وشنونده اي چنين ، رابطه اي هست كه نميتوانند با رابطه گويندگان و شنوندگان ، و نويسندگان و خوانندگان عادي ، طبيعي ، معقول ، منطقي و حرفه اي ، يك باشد.

يك شب با حالتي غير عادي – و با احساس اينكه در مستمعنينم(شنودگانم) نيز ،چنين حالتي وجود دارد- اين مسائله حياتي را مطرح ميكردم كه اگر "تشيع صفوي"را كنار بگذاريم و با "تشيع علوي "رابطه اي مستقيم بيابيم ، تا تابش مستقيمش – بي آنكه از فيلترهاي صفوي بگذرد- بر قلبهامان بتابد ، وجدان امروز دنياي سوم ، و نسل عاصي قرن ، و وجدان مسئول و آگاه مسلمين – در تمام دنيا – شعارهاي اصلي تشيع-امامت ، عدالت ، ايمان و وحدت – را خواهند پذيرفت . كه شعارهاي اصلي دنياي امروز ، "ايمان" (در غرب ) و عدالت و مبارزه د طبقاتي ( در دنياي سوم) و ايمان و عدالت و مبارزه با استثمار طبقاتي و بالاخص وحدت در برابر امپرياليسم و صهيونيسم ( در دنياي اسلام ) است، و اينها شعار هاي اصلي تشيع علوي است ... و آنوقت مستعمي عوضي – كه از شنوندگان حرفه اي بوده است و از آنهاي كه كار و زندگي دارند! و فرصتهايشان را بين شغل و خانواده و تفريح و سلامت و احتياجات بسياز معقول و منطقي شان ، تقسم مي كنند و اندكي را هم به كارهاي خير و امور ديني ميبخشند- صدايشان در آمده بود كه : با خانمم قرار گذاشته بودم كه ساعت       5/10 بعد از "مجلس ديني" به چلو كبابي برويم ولي تا ساعت 11 "برنامه" تمام نشده و خانمم در قسمت خانم ها و من در قسمت آقاها ، دور از هم، دور از "چلو كباب" ! و سپس نصيحت كه : " آقا مردم برنامه دارند و شما كاري ميكنيد كه مردم چون برنامه هايشان بهم بخورد ، ديگر نيايند و بروند جائي كه برنامه هايشان سر وقت تمام ميشود....!. مي بيند كه اين ميتواند شنونده فرياد دردمان باشد، و نه ما گوينده اين چنين بي درداني كه پرداختم به دين و اعتقادهايشان برنامه اي دارد كه گاهي پيش از چلو كباب است و گاهي بعد از چلوكباب...و در هر صورت فرع بر چلو كباب !

 

از كتاب شيعه صفحه 173 و 174

!! نوشته شده توسط محمد جعفری | 18:3 | •

‌آن ها از فكر تو مي ترسند

آدم وقتي فقير ميشه ، خوبي هايش هم حقير ميشه ، اما كسي كه زور داره ، يا زر داره، عيـبـــشه هنر مي بيند ، چرندهاشه ، حرف حساب مي شوند ، اروغ هاي بيجا و نفرت بار شه ، فلسفه و دانش و دين مي فهمند ، حتي شوخي هاي خنك و بي ربط او، از خنده حضار را روده بر مي كند !

روزي كه ما مسلمانها پول داشتيم ، زور داشتيم ، استادهاي دانشگاه اسپانيا ، ايتاليا، فيلسوف ها و دانشمندان هاي اروپا ، وقتي مي خواستند درس بدهند ، قبا و لباده ملاهاي ما را به تن خود مي كردند ، خود را به شكل ابو علي سينا و رازي و غزالي در مي آوردند ، همون كه با ز استادهاي دانشگاه هاي ما امروز ، تو جشنها مي پوشند ، لباسهاي خودشان را هم از فرنگي ها مي گيرند ! مي خواهند اداي كانت و دكارت را در بيارند خود را به شكلي استادهاي دانشگاه هاي اسپانيا ، ايتاليا ، فرانسه و انگليس بيارايند !

صنعتگرهاي مسيحي در اروپا ، تقلب كه مي كردند ، مارك الله را روي جنس هاي خودشان مي زدند ، يعني كه اين ساخت اروپايي نيست، كار بلخ و بخارا و طوس و ري و بغداد و شام و مصر و استا مبول و قرناطه و اندلس است.

حتي روي صليب، مارك الله مي زدند !

جنگهاي صليبي كه شد 

جنگهاي صليبي كه شد، آن ها افتادند به جان ما ، ما افتاديم به جان هم ، مسيحي ها و جهودها يكي شدند، مسلمان ها صد تا شدند ، سني به جان شيعه ، شيعه به جان سني ، تركي به جان ايراني ، ايراني به جان عرب ، عرب به جان بربر ، بربر به جان تارتار، ... باز هر كدام تو خودشان كشمكش ، دشمني ، بدبيني ، جنگ وجدل، حيدري! بالا سري ، پايين سري ، يك شيخي ، يك صوفي ، يك امّل ، يك قرتي ... نقشه جهان را جلو خود بگذار ، از خليج فارس يك خط بكش تا اسپانيا ، از آنجا يك خط ديگر به چين، اين محل ، توي يك مسجد ، هفت تا (( نماز جماعت )) مي خوانند . توي برادران جنگ هفتاد و دو ملت بر پا شد ، هرملتي اسلام را رها كرد،رفت به سراغ قصه هاي مرده ، خرابه هاي كهنه ، استخوانهاي پوسيده ... خدا را از ياد بردند ،‌(( خاك )) را به جايش آوردند.

سر همه ما را به خاك بازي ، به خون بازي ، فرقه سازي دسته بندي ، به جنگ هاي زرگري به بحث هاي بي خودي ، به حرفهاي چرت و پرت ، به فكرهاي و علم هاي پوك و پوچ ، عشق ها و كينه هاي بي ثمر، به گريه ها وندبه هاي بي اثر ، به دشمن هاي عوضي ،‌به خنده هاي الكي ،‌ بند كردند . چشم ما را با لالايي خواب كردند.

فرنگي ها هم مثل مغول ها : (( آمدند و سوزاندند و كشتند و بردند و ...‌ )) اما نرفتند!

و ما سرمان به خودمان بند بود و نخواستيم ببينيم ، يا به جان هم افتاده بوديم و نتوانستيم ببينيم و يا اصلا برگشته بوديم به عهد بوق به جستجوي قبرها ، باد وبروتهاي استخوانهاي پوسيده ، استخوان پوسيده و نبوديم كه ببينيم ! طلاهامان را بردند و ما را فرستادند دنبال عصر طلايي – دنبال نخود سياه

مليت، نبش قبر

مذهب ، شب اول قبر

حال ، فراموشش كن

 زندگي ، ولش كن.

هزار دويست و پنجاه سال پيش ، پدر علم شيمي قديم – جابربن حيان – در كلاس مسجد پيامبر ، نزد امام صادق (ع) ، ريسس مذهب شيعه ، درس شيمي فرا مي گيرد و هزار دويست سال و پنجاه سال بعد نزد پيروان پيامبر و شيعيان امام صادق (ع) درس شيمي در كلاس مدرسه حرام مي شود . هزار و دويست سال پيش ، ما براي اولين بار در يك جامعه اروپايي – اندلس – بي سوادي را ريشه كن مي كنيم، وهزار و دويست سال بعد ، بي سوادي جامعه ما را ريشه كن مي كند . آنها بيدار شدند و ما به خواب رفتيم . مسيحي ها وجهودها يكي شدند و ما صد تا ، آنها پولدار شدند و زوردار و ما فقير و ضعيف ! و كار ما ؟ يك دستمان هنوز مشغول كشمكش هاي قديمي اند و نفهميدند در دنيا چه خبر شده است ؟ يك دسته هم كه فهميدند دنيا دست چه كساني است ، نشسته اند و مثل ميمون ، آدم ها را تماشا مي كنند و هر كار آن ها مي كنند ، اينها هم ادشان را در مي آرند! در چشم اينها ، فقط فرنگي ها آدمند !‌آدم حسابي اند ،‌چون فرنگي ها پول دارند ،‌زور دارند . ماها ديگر فقير شدهايم، خوبي هاي مان هم حقير شده اند ، و آن ها كه پولدار شده اند عيب هاشان هم هنر شده است ! آن ها مي خواهند همه مان و همه چيزهامان را آن ها فقط از يك چيز مي ترسند ! از اين مي ترسند ، كه ما ديگر از آنها تقليد نكنيم . چطور مي شود كه از آنها تقليد نكنيم ؟ وقتي كه بتوانيم خودمان را بفهميم . آنها فقط ا ز فهميدن تو مي ترسند، از تن تو – هر چه قدر هم كه قوي باشد – ترسي ندارند، از گاو هم گنده تر نميشي ، مي دوشنت ،‌از خر كه قوي تر نميشي ، بارت مي كنند، از اسب كه دونده تر نميشي ، سوارت ميشند !

‌آن ها از فكر تو مي ترسند

 

از کتاب یکِ جلوش تا بینهایت صفرها- دکتر علی شریعتی

!! نوشته شده توسط محمد جعفری | 17:58 | •

 

                      ایستادگی در برابر غرب

بیش از هر چیز باید خود را برای ایستادن در برابر غرب – که خود را تنها فرهنگ، تمدن ،شیوه زندگی و چگو نگی انسان مطلق و در نتیجه حاکم برزمان و زمین میپندارد و تحمیل می کند- قدرت و غنا بخشید و همینجا باید بیدرنگ یاد آور شد که ایستادن در برابر غرب هرگز نه بعنوان فرو رفتن در خویش است و نه قهر متعصبانه نسبت به غرب ، بلکه درست بر عکس ، کسی می تواند بایستد ، که ایستادن را بداند و کسی ایستادن را میداند که آنچه  را باید در برابرش به مقاومت بپردازد ، بخوبی بشناسد . اروپای  قرون وسطی که مستعمره فرهنگی شرق اسلامی بود ، پس از تغذیه از فرهنگ اسلامی و شناخت تمدن ما ، آموخت که چگونه در برابر آن بایستد و بجای اینکه همچنان مستعمره فرهنگی ما بماند ، و حتی مذهبش و نیز فلسفه و علوم دوران قدیم خودش را (یونان) از طریق ابوعلی و ابن رشد و متی بن یونس و ابن اسحق و فارابی و رازی و غزالی بشناسد ، بخویش بازگشت و  نهضت رنسانس را آغاز کرد ، که تجدد تولد اروپا – پس از دوران مرگبار قرون وسطی – است . یعنی بازگشت به به عصر طلائی یونان باستان .

ما نیز با شناخت درست ، عمیق و غنی غرب است که میتوانیم آگاهانه و مسئول بخویش بازگردیم و به تجدد تولد خود بپردازیم . برای اینکار دنبال کردن دو خط سیر در غرب ضرورت دارد :

1-     تاریخ غرب و البته بیشتر با تکیه به تحول اجتماعی و سیر تمدن اروپا.

2-  سیر حرکت تفکر غرب با تاکید بر عصر رنسانس تا زمان حاضر . اما برای پرهیز از محدود اندیشی ، مجرد بینی و کوتاه فکری روشنفکران دنیای سوم ، که سوسیالیسم ، فلسفه ، جامعه شناسی و دیالیکتیک و مسائل انسانی را تنها در حول و حوش مارکس و انگلس میشناسند و نه از سیر اندیشه تا مارکس خبر دارند و نه از آنچه در این قرن پس از مارکس طی شده است ، لازم است مطالعه بشکل زیر صورت گیرد :

الف – شناخت رنسانس با تکیه بر ریشه های اقتصادی ( رشد طبقه شهر نشین و تجارت جهانی و نیز رابطه اش با شرق اسلامی یعنی ریشه های فرهنگی و فکری اش ).

ب- شناخت پروتستانیسم ، لوتر و کالون در مقایسه با اسلام و نقشی که درپیشبرد تمدن صنعتی و رشد علمی و مادی اروپا و انفجار در تعقل بسته قرون وسطایی و کاتولیک داشتند .

 

ج- شناخت میخهای اصلی خیمه فکری و فرهنگی غرب معاصر : بیکن ، کانت، دکارت ، هگل ، فیشته ، نیچه ، اشپنگلر ، اسپینوزا، پاسکال ، برگسون ، شیلر ، کی یر که گارد ، یاسپرس، هایدگر ، سارتر ، ولتر، روسو، ماکس پلانگ ، داروین.

 

د- شناخت جریانات اجتماعی و متفکران سیاسی و اجتماعی : در غرب – انقلاب کبیر فرانسه ، انقلاب صنعتی انگلستان ، انقلاب اکتبر روسیه ، داگجریسم ( طرفداران برابری مطلق ).

سوسیالیستهای اخلاقی در آلمان ، کمونیستهای فرانسه ، کمونیستهای مسیحی ، داگژریستهای انگلس ، مارکسیسم ، سوسیال دمکراسی ، آنارشیسم ، سن سیمون ، پرودن ، استوارت میل ، مید ، گورویچ ، دورکهیم ،مان، اریک فروم .

ودر شرق – لائوترو ، کنفسیوس ، هندوئیسم ، بودیسم ، میترائسم ، زرتشت ، فلسفه ثنویت عمیق مانوی و کمونیسم مزدکی

وسلام

                     دکتر علی شریعتی - کتاب خود سازی انقلابی

 

!! نوشته شده توسط محمد جعفری | 17:55 | •

                     امامت يعني جهت

امامت يعني جهت،  اصلا لغتش يعني جهت . اين جهت را برو ، اگر هم سرت را برگرداني همه كتاب و همه سنت تو را به بيراهه و گمراهي  ميكشاند . حتي توحيد ، اگر توحيد جهت دار نباشد ، خروارها فلسفه و حكمت و كلام راجع به توحيد و اثبات توحيد ، جز مجموعه خيالات پوچ ، هيچ نيست . اما اگر جهت داشته باشي . توحيد ، يك عامي را تبديل به ابوذر غفاري ميكند . او يك توحيد را بيشتر نشنيده است . پيغمبر مي گويد : عجب زرنگند اين بچه مچه هاي "بدر" ، آنها كه در بدر كشته شدند . بعضي شان ، حتي بدون اينكه عبادت درستي هم بكنند ، يك نماز و روزه درستي داشته باشند ، يك سر افتادند به بهشت . براي اينكه تازه مسلمان شده بودند و هنوز فرصت فراگيري چيزي را نيافته بودند كه يك مرتبه مسئله پيش آمد و در آن افتادند و رفتند جزو شهداي بدر ، و يا جزو شهداي احد شدند . زرنگي است ديگر !

‌دكتر علي شريعتي- از كتاب خودسازي انقلابي

!! نوشته شده توسط محمد جعفری | 17:52 | •

                                                    علي مرد عدالت

در صفين، قيافه هاي شناخته شده  و پلبد بني اميه هستند كه با علي مي جنگند ودر نهروان قيافه هاي ناشناخته ي مقدس مآب مومن . اما در جمل كيست؟ عايشه ،‌ ام المومنين است و طلحه الخير و زبير ، نواده ي عبد المطلب ،‌ يعني بزرگترين شخصيت هاي اسلامي .

اين مبارزه غير قابل تحمل است. تكان دهنده است. حتي براي پيرو علي كه همراه او به جنگ آمده است .يكي از سربازان علي به عنوان اعتراض به او مي گويد كه اگر تو نصيحت كردي و آنها را به صلح دعوت نمودي و زير بار نرفتند ، چه كار مي كني ؟ علي پاسخ ميدهد كه با آنها مي جنگيم . سرباز با تعجب مي پرسد حتي با ام المومين و طلحه و زبير مي جنگي ؟ مگر ممكن است كه اين ها بر باطل باشند ؟

علي در اين جا جمله اي دارد كه طه حسين مي گويد در زبان بشر از وقتي كه سختن گفتن پديد آمده است ، جمله اي به اين عظمت به وجود نيامده است. كه مي گويد : ((تو حق را به مرد مي سنجي ، يا مرد را به حق ؟))

حقيقت را از روي شخصيت ها تشخيص ميدهي و يا شخصيتها را از روي حقيقت ؟

((حق )) براي خودش ملاكي دارد كه آن ، شخصيتهاي نيستند ، پارسايان نيستند ، و براي تشخيص بايد به آن ملاك ها برگشت و شخصيت ها را با آن سنجيد.

در نهروان يكي از دشمانان در صف مخالف با صداي مليح و رقت آور و بسيار اثر بخش قرآن را مي خوانده است . اين صداي قرآن روي پيروان علي تاثير مي گذارد و يكي آز آنها به علي مي گويد كه چگونه اين ها مي توانند بر باطل باشند؟ كسي كه با اين حال دارد دعا مي خواند و تلاوت قرآن مي كند ؟ علي مي گويد كه فردا به تو نشان خواهم داد . فردا جنگ آغاز مي شود و همهي اين مقدسين از بين مي روند و علي همان كسي را كه ديروز تحت تاثير قرار گرفته بود ، صدا مي زند و نيزه اش را در لجن فرو مي برد و يك هيكل مقدس مآب را بيرون مي آورد و مي گويد : (( اين است سرنوشت كسي كه ديروز تو را تحت تاثير قرار داد وفردايش بدتر است))

حقيقت ملاك دارد . نبايد گول اين چيزها را خورد . در همين جاست كه عدالت آنچنان سخت است.

 

بخشی از کتاب مکتب وحدت عدالت علی-دکتر علی شریعتی

!! نوشته شده توسط محمد جعفری | 17:49 | •

استاد نورانی 

 

استاد نورانی و دانشجویان

 

 

!! نوشته شده توسط محمد جعفری | 19:18 | •

فاطمه فاطمه است

فاطمه فاطمه

 است.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

هزار وهفتصد سال است که همه ی سخنوران عالم درباره ی  مریم نظر داده اند .

هزار وهفتصد سال است که همه ی فیلسوفان و متفکران در شرق و غرب ، ارزشهای مریم را بیان کرده اند.

هزار وهفتصد سال است که شاعران جهان ، در ستایش مریم همه ی ذوق و قدرت خلاقه شان را به کار گرفته اند .

هزار و هفتسد سال است که همه ی هنرمندان ،چهره نگاران ، پیکره سازان بشر، در نشان دادن سیما و حالات مریم هنرمندی های اعجاز کرده اند.

اما مجموعه گفته ها و اندیشه ها و کوشش ها و هنرمندی های همه در طول این قرن های بسیار ، به اندازه ای این کلمه نتوانسته اند عظمت های مریم را باز گویند که :

(( مریم ، مادر عیسی است.))

و من می خواستم با چنین شیوه ای از فاطمه بگویم ، باز در ماندم :

خواستم بگویم که فاطمه دختر خدیجه ی بزرگ است.

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم که فاطمه دختر محمد است.

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم که فاطمه همسر علی است.

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم که فاطمه مادر حسنین است.

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم که فاطمه مادر زینب است.

باز دیدم که فاطمه نیست.

نه ، این ها همه هست و این همه ، فاطمه نیست.

                                                                                               فاطمه فاطمه است.

بخشی از کتاب فاطمه فاطمه است .دکتر علی شریعتی

 

!! نوشته شده توسط محمد جعفری | 22:40 | •

نظم پیغمبر

 

 

 قسمت اول 

 

 نوشته دکتر شریعتی از کتاب ویژگی های شخصیت پیامبر

 

برای من ، از پیغمبر صحبت کردن واقعا مشکل است . حتی زندگی شخصی و خصوصی اش را برای این گفتن که بشود صحبت کرد. در عین حالی که می گوییم این مرد ساده است ، خصوصیاتی دارد که باز کاملا ویژه شخص خودش است : ( یکی از خصوصیات ) نظمش است ( که در بنده بخصوص خیلی است ! ) مثل اینکه دبیر کل سازمان ملل متحد است.

سه اتاق گلی وسقفی از بوگ و شاخه خرما ( تمام دم ودستگاهش همین است !) طوری ارگانیزه کرده و نظم داده – همان زندگی را – که بزرگترین بوروکراسی دنیا اینقدر دقت ندارد ؛ درست مثل اینکه پدیده ، طبیعی است و اصلا یک تکه از جهان است . محمد یک منظومه کوچک – از لحاظ حجم – است ، به شکل آدمیزاد ؛ درست مثل کامپیوتر کار می کند ، مثل یک چیز ریاضی . همین مسجدش را نگاه کنید ( من حالا نمی توانم خیلی شرح بدهم ).

زندگی یی اینقدر ساده و اینقدر دقیق : چند زن دارد . نرد ام  المساکین ی مه ده دوازده سالی از خودش بزرگتر است ( وپسرش – پسر المساکین – که هم سن و سال پیغمبر است، آمده به خواستگاری پیغمبر برای ماما نش ! )، همان اندازه می رود که نزد عایشه می رود .

در طول عمرش یک استثنا قائل نمی شود ، مگر وقتی که مریض می شود و با یک جا باشد ، از این زنها اجازه میگرد و آنها باید به او اجازه بدهند که او در یک خانه بماند . همین آدم باین سادگی ، که در کوچه ها چهار دست وپا راه میرود و بچه ها بر کولش سوار می شوند ، این نظمش و آن خانه اش است.

بعد سه ستون (است) ؛ ستون های مخصوصی هم نیست ؛ ستونهای که سقف اطاقهایش رویش هست ، سه تا چوب خرماست : الان بر یکی نوشته ((اسطونة الحلق)) یکی ((اسطونة الحرس )) و یکی (( اسطوانة التهجد)) یعنی چه ؟ یعنی هر وقت که پیامبر نمازش را میخوانده ، آنجا می ایستاده کنار منبر ؛ یعنی هر کس دلش می خواهد می تواند بیایید : یکی که در معامله سرش کلاه رفته ، بیاید و کشمکش خود را آنجا بگوید ؛ یکی از شوهرش دلخوری دارد ، بیاید بگوید ( دو نفر ) با هم دعوا کرده اند ، بیایند بگویند ؛ در مدینه کسی به کسی فحش داده بیاید بگوید – هر کس هر چه میخواهد بگوید . اما این مرد وقتی احتیاج به کمسیون دارد : روسای قبائل آمده اند و می خواهند با او صحبت کنند، مذاکره ای که به سرنوشت اسلام مربوط است . خوب ،باید حساب این را داشته باشند ، اما باز به اطاق در بسته نمی روند ! می آید و کنار این ستون می نشیند . اینجا که می نشیند ، همه مسلمان که وارد می شوند ، می فهمند که پیغمبر کمیسیون دارد ودیگر نبا ید پهلویش بنشینند . معلوم می شود که مهمان خارجی دارد مذاکرات سیاسی مهم دارد، و دیگر نباید

با او حرف بزنند ( باشد برای بعد ! ) . همه از کنارش رد می شوند و می بینندش که آنجا صحبت می کند . آقا کار دارد و نظمش بر قرار است ، ولی سادگیش هم مشخص است . مرز هم درست نکرده ، دیوار هم درست نکرده ! اما نظمش و کارش مخصوص است .

خوب ، مردی که در سیاست است ، در مبارزه است ، در کشمکش ست ، در گوش دادن به هر (( آت آشغال )) است ، یک چنین عظمت رو حانی یی است ، که جهان ملکوت را هم می پلکد ؛ او احتیاج به تفکر ، تامل خاموشی و انزوا هم دارد . هر وقت که خودش با خودش می خواهد تنها باشد و در تعمق ، به اسطونة التهجد میرود .

آنجا که هست ، هیچکس پیشش نمی رود ، نزدیکترین اصحاب به طرفش نمی رود ،

مردان با او هیچ کاری ندارد – خودش تک و تنها .هیئت های نمایندگی که می آیند ، باید صبر کنند. آنجا در اسطونة التهجد نشسته و معلوم میشود که خودش تنها دارد به تنهائی تفکر می کند و نماز می خواند ؛ ولی گاهی نیمه شبها ، حالات روحی خاصی دارد؛ در اینجا می خواهد خودش تنها نماز بخواند ، نباید کسی به او اقتدا کند ، و نباید کسی مزاحمش شود؛ این سه خانه را دور میزند ، پشت خانه فاطمه می آید و آنجا به نماز می ایستد ( جای مخصوصی هم نیست ، همان پشت دیوار خانه فاطمه). آنجا می ایستد ، یعنی باید تک وتنها نماز بخواند و کسی حق ندارد و در اطرافش باشد.

 

!! نوشته شده توسط محمد جعفری | 22:53 | •

RSS